تبليغاتX
پسر آفتاب

پسر آفتاب

آدرس جدید و وبلاگ جدید

سلام دوستان خوبم منو ببخشید که نتونستم به شما سر بزنم

 

راستش کار وبلاگ جدید هم تموم شد و من به همراه دوتا از دوستانم یه وبلاگ توپ و با حال

از سینماو تلویزیون و تئاتر می نویسیم فکر کنم که همه شما خوشتون بیاد

 

منتظر تک تک شما عزیزان هستم

اینم آدرس جدیدم                               ctt.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:28  توسط علی  | 

دل شکستن تو

گر دلت را شکستم به عمد نبود.

دلم شکستن دلي را بلد نبود.



نه عاشق بودم نه رسمش را ميدانستم.

من فقط تورا ديده بودم تورا ميخواستم.



شعرهايم قبل تو نور نداشت شور نداشت.

رديفهاي شعر من لياقت اينهمه نور نداشت.



منت گذاشتي شبي مرا به قلب پاک خويش راه دادي.

همانشب درونم نهيب زد مبادا روزي ترا بخواهم زيادي.



دل ساده من خبرنداشت نميتواني مال من شوي.

برايم آرزويي بود که روزي چو شمع در خانه ام روشن شوي.



توراشناخته نشناخته باورت کردم در قلبم تو را خانه دادم.

آن نهيب درونيم آن همه حرف و قول رفت از يادم.



دست من نبود تو پاک بودي که من عاشقت گشتم.

اينرا در هر کاغذ و برگ و نامه اي هزار بار نوشتم.



هنوز بوي عطر دستانت در چارچوب قلب شکسته ام مانده است.

ميدانم هنوز چشمانت آخرين نوشته هاي مرا نخوانده است.



پري شدم در دلم عکست را کشيدم و شيشه اي عشق ورزيدم.

گفتي از تو پراحساستر هيچکسي نديدم.



از تو هيچ نخواستم آغوش خياليت هر آنچه ميخواستم به من ميداد.

فغان از آنروز که بگويي پري تو رفته اي از ياد.



صبح فردا به انتظارم تا با طلوع خورشيد دوباره پيش من برگردي.

خدارا چه ديدي شايد يکروز در خانه مرا هم زدي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:8  توسط علی  | 

خداحافظ پسرآفتاب

سلام

 

سلام به همه دوستان عزیز،

 

امروز اومدم یه مطلبی رو بهتون بگم راستش دیگه قصد آپ کردن این وبلاگو ندارم

 

میخوام همه مطالبشو چه خوب چه بد برای شما به یادگار بزارم

 

دیگه نمیخوام از دوست داشتن از عشق بنویسم میخوام یک کار جدیدی رو انجام بدم

 

دوست دارم از عرصه هنر بنویسم از سینما از تئاتر از تلوزیون.

 

به خاطر همین دیگه با این وبلاگ کاری ندارم یه جورایی از فریب دادان خودم خسته شدم.

 

امیدوارم که تو وبلاگ جدید که به زودی آدرسشو براتون میزارم استقبال کنید چون دارم تمام انرژیمو

 

براش میزارم تا یک کار نو و خوبی از آب در بیاد.

 

فعلا در مرحله آماده سازیشه به محض آماده شدن شمارو خبر میکنم.

 

در آخر بازم از شما ممنونم و از همین الان شما رو به دیدن وبلاگ جدیدم دعوت میکنم

 

مطمئنم که مورد توجه شما قرار میگیره انشاا...

 

در صورت به اتمام رسیدن کار وبلاگ جدیدم آدرسشو برای شما عزیزان ارسال میکنم

 

به امید دیدار

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:52  توسط علی  | 

بازگشت

سلام سلام سلام

 

سلام به همه اونایی که تو این مدت منو فراموش نکردن،

 

سلام به اونایی که به من سر زدن،

 

سلام به اونایی که یه جورایی نگرانم شدن،

 

من برگشتم اونم چه برگشتنی،راستش اول میخوام از تک تک دوستان و عزیزان عذر خواهی کنم به

 

خاطر نبودنم و سر نزدنم و بگم که منو ببخشید یه دفعه درگیر یه مسائلی شدم که الحمدا... به خوبی و

 

خوشی به پایان رسید.

 

واقعیتشو بخواهید من دیگه نمیخواستم برگردم یه جورایی از نوشتن واز وبلاگ خسته شده بودم

 

امکان داره این اتفاق برای هر وبلاگ نویسی بیفته و از وبلاگ خسته بشه،

 

ولی به خواست یه دوست واسرار اون من برگشتم ،امیدوارم که بتونم جبران کنم به خصوص زحمات

 

 

کسایی که تو این مدت منو فراموش نکردن،

 

همتونو دوست دارم و امیدوارم مثل قبل بازم بیشتر به هم سر بزنیم،

 

آرزوی خوشبختی و سعادت برای همه شما دارم

 

دوستدار شما علی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:26  توسط علی  | 

چهار شمع....

به دلیل درخواست بیش از حد دوستان:

این جدیدترین آپ منه با اضافه شدن آپ جدید، آپ قدیم به بخش خودش انتقال یافته و آپ جدید در صفحه اول من قرار میگیرد

 

 
 
 
 
 
 
گفتگوی چهار شمعچهار شمع به آرامی می سوختند...
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ کنیم...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:36  توسط علی  | 

موتور عشق

 

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چندتا اس ام اس باحال

عربه بچش تو اتوبوس به دنیا میاد اسمشو میذاره عبدالواحد

عربه میره حرم امام رضا دعا میکنه یا امام رضا یه تویوتا بهم بده چهار پنج بار این حرفو تکرار کرد لره هم از اون طرف می گفت یا امام رضا یه هزارتومانی بهم بده چندین بار تکرار کرد عربه عصبانی میشه مگه ولک این هزارتومان بگیر بزار حواسش به ما باشه

یارو میره تو یک قهوه‌خونه، به قهوه‌چی میگه: داش حال میکنی یک جک عربی بگم؟! قهوه‌چیه میگه: ببین ولک، من خودم عربم، این یارو هم که کنار دستت نشسته هم عربه، درضمن قهرمان کشتیه. اونی که رو میز سمت چپ نشسته هم عربه، درضمن معمولا با خودش دو تا قمه داره. حالا هنوز میخوای جک عربی تعریف کنی؟! یارو میگه: نه والله، حوصله ندارم سه بار توضیح بدم چی شد

اصفهانیه میره مکانیکی، به تعمیرکار می گه: ۱ قطره روغن تو موتور، ۱ لیوان آب تو رادیات، ۱ لیتر بنزین تو باک بریز/ تعمیرکاره می گه: لاستیکتم کم بادس! می خوای توش بگوزم؟

یک روز یک اصفهانی به پسرش میگه بابا برو در خونه همسایه و اره انها رو بگیر پسر میره و میاد میگه بابا نداد بابا میگه محترمانه بگو پسر میره و محترمانه میگه و بعد میاد میگه بابا نداد بابا باز میگه این دفعه برو خواهش کن پسر میره و بعد میاد میگه بابا نداد گفت به تو بگم که ما اره نداریم و بعد بابا میگه که عجب مردم خسیسی نمیخواد برو اره خودمونو از تو انباری ور

یه روز از یک معتاد سوال میکن که امام اولت کی هست میگه بابا من اژ کجا بدونم بهش میگن همون که شمشیر داشت خوب میجنگید ..

معتاده میگه ژوروهست؟؟؟؟؟؟

یه معتاده هی داد میزد تاکشی تاکشی، بالاخره یک تاکسی ده متر جلوتر وای میسه، معتاده میگه: لا مششب، اونجا که مقصدم بود!

می خواستن که غضنفر رو شکنجه بدن ….میندازنش تو یه اتاق گرد بهش میگن برو گوشه اتاق بشین !

به غضنفر میگن شما غضنفری ؟ میگه نه به خدا بیا بگرد

غضنفر یک نفر رو میبره پزشکی قانونی و میگه: لطفا جواز دفن اینو صادر کنین. میگن: چرا مرده؟ میگه: سم خورده! میگن: پس چرا زخمی شده؟ میگه: آخه نمیخورد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 12:18  توسط علی  | 

عاشقم اما خجالت می کشم .... !

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که

 کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی


صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم

 که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو

 بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید

.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم.

 من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.


تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته

بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم

 اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه

اون چشمای معصومش  بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من

باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره

که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه  منو بوسید.


می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

 باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو

 نمیدونم.


روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون

نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول

داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با

 هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم .

جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم.

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون

 کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون

مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب

 خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

 باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو

نمیدونم .


یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف

 دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که

درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .

 
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی

 نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت

من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش

 گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین

داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو  نمیدونم .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا

 داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با

مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من

باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از

 اینکه  از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط

داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی

هستم .......علتشو نمیدونم .


سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو

 داداشی خودش می دونست  توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران

 تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون

 نوشته بود:


تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما

اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من

می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای

من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........

 نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .


 
ای کاش این کارو می کردم   ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش

دارم  با خودم فکر می کردم و گریه می کردم

 
 
<< اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از

هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف

 مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

 

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:6  توسط علی  | 

آهنگ های جدید

اینم چندتا کار جدید از خوانندگان خوب و محبوب شما که امیدوارم لذت ببرید

 

 

آهنگ جدید و بسیار زیبای محسن چاوشی به نام دلگیرم از او

دانلود آهنگ با کیفیت های [192] [128] [64] [24]

 

 

 

 

سلام . آهنگ جدید و زیبای محسن یگانه به نام اند خلاف

دانلود آهنگ [192] [128] [64] [24]

 

 

آلبوم جدید و بسیار زیبای سیاوش قمیشی به نام رگبار  

01 - جنگل بدون ریشه [128] [64] [24]
02 - دل تنگی [128] [64] [24]
03 - چوب خط [128] [64] [24]
04 - گل من [128] [64] [24]
05 - پرنده ی مهاجر [128] [64] [24]
06 - خدا جون [128] [64] [24]
07 - تو بارون که رفتی [128] [64] [24]
08 - دنبال خودت نگرد  [128] [64] [24]

 

 

 

آهنگ جدید و زیبای شهرام کاشانی و بهبود به نام برام کمی

دانلود آهنگ با کیفیت های [128] [64] [24]

 

 

 

 

آهنگ جدید و زیبای حامد هاکان به نام طعم پول

دانلود آهنگ با کیفیت های [192] [128] [64] [24]

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:19  توسط علی  | 

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مپوش

به دلیل درخواست بیش از حد دوستان:

این جدیدترین آپ منه با اضافه شدن آپ جدید، آپ قدیم به بخش خودش انتقال یافته و آپ جدید در صفحه اول من قرار میگیرد

 

 

 

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

 

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به همان منظر دور

 

به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش

 

می توان یک شَبه پی برد به دلدادگیش

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سبزی او

 

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

آی ای بی رنگ تر از آینه ، یک لحظه بایست

 

راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

{ عاشقی جرم قشنگی است به انکار مپوش  {

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:45  توسط علی  | 

شمع و فرشته

 

 

شمع و فرشته

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:2  توسط علی  | 

بازگشت.....

سلام سلام سلام......

سلام به همه اونایی که تواین مدتی که من نبودم با دادن نظراتشون منو یاد کردن

سلام به اونایی که منو فراموش نکردن....

سلام به اونایی که منو دعا کردن و خدارو شکر تونستم با دعای اونا با موفقیت     

امتحانامو تموم کنم.

سلام به اونایی که اومدن سر زدن ولی به من نظر ندادن.............

یک عذر خواهی هم به همه شما بدهکارم که نتونستم بهتون سر بزنم ولی همیشه

به فکرتون بودم.

امیدوارم بتونم جبران کنم!!!!!!!

تو این مدت خیلیها به من لطف داشتن و بیشتر به من سر زدن که لازم از همین جا

ازشون تشکر کنم

با اینکه نمی خواستم نام ببرم ولی باید یه جوری جبران کنم من تشکر می کنم از   

پارازیت...عزیزازخط شکن ازمحسن عزیزازشیطون بلا و همه اونهایی که منو تنها   

 نگذاشتن شایداسم بعضی ها جاافتاده باشه که از اینجا ازشون عذر خواهی میکنم.

می خوام کمی به وبم تعقیر و تحول بدم که امیدوارم که مورد قبول شما قرار بگیره

یکی از اون کارا که خیلیها به اون تاکید داشتن قرار دادن آپم در صفحه اول بود که من

این کارو انجام میدم یعنی تا وقتی که آپ نکردم آپ قبلی در صفحه اول باقی می مونه

 وبا آپ جدید آپ قبلی در موضوع خودش قرار می گیره و آپ جدید در صفحه اول قرار

می گیره که امیدوارم رضایت شما رو به همراه داشته باشه!!!!!!

باز هم از همه شما تشکر می کنم و اینو بگم که دلم خیلی براتون تنگ شده بود

امیدوارم بتونم موضوعات جدیدی به وبلاگم اضافه کنم دوستدار شما علی

 

این گلم تقدیم شما

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:53  توسط علی  | 

به نام خدا

پسر آفتاب

 

( تا پایان امتحانات دانشگاهم دیگه آپ نمی کنم برام دعا کنید و فراموشم نکنید برمیگردم)

 

سلام می کنم به همه کسانی که با اومدنشون به وبلاگ پسر آفتاب منو

 

مورد لطف خودشون قرار می دن و امیدوارم که با آپهایی که میکنم

 

نظرتونو جلب کنم .

 

شما هم می تونید با دادن نظرات گوهربارتون من رو در هر چه بهتر شدن

 

وبلاگ یاری کنید.

 

نکته مهم اینکه صفحه نخست من تعقیری نمی کنه و شما می توانید با یه گشت

 کوتاه در وبلاگ و یا

 

همچنین می توانید توسط بخش آخرین نوشته های من از آپ بودن من اطلاع پیدا

 

کنید

 

 همچنین شما می توانید با انتخاب گزینه دلخواه ذر قسمت موضوعات

 

از مطالب آن لذت ببرید.

 

در ضمن پیشا پیش از حضور و نظرات شما در وبلاگ تشکر می کنم.

 

به امید این که لحظات شادی را سپری کنید در طول حضورتون در وبلاگ.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:30  توسط علی  |